لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

اولین اعتکاف عمه جون با بهار

سلام عزیزم ... مامانی جونم عمه برای اعتکاف سه روز از ما دوره.یعنی میره برای ما دعا کنه..... تو اعتکاف آدم میره نزدیک خدا تا با اون حرف بزنه.عمه جونی هم برای 3روز رفت مسجد تا برای همه دعا کنه..ما هم رفتیم تا بدرقش کنیم. بوس بوس ...
5 خرداد 1392

روز مادر

سلام عزیزم.امسال اولین سالی که سه تایی روزمادرو جشن میگیریم. و خدا بزرگترین هدیه دنیارو به من داده و اون الان تو بغل من نشسته.امیدوارم همیشه شاد وسلامت و خوشبخت زندگی کنه و روزی مادر شدنشو ببینم.این کیکو به مناسبت روز مادر خریده بودیم که به همه مادرای نی نی وبلاگی تقدیمش می کنم.نوش جان....                                   روز مادر و و لادت حضرت فاطمه بر همه مبارک   ...
14 ارديبهشت 1392

روز قبل از تولد بهار

سلام عشق مامان تو دیگه الان ٢٠ روزت و کنار بابایی خوابیدی که من دارماین مطالب برات مینویسم  باور کن نتونستم زود تر بیام و برات بنویسم امیدوارم روزی خودت مادر بشی ومن اون روز رو ببینم تا شرایط حالای مامانی رو درک کنی  این عکس اخرین روز قبل تولدت که بابا بعد از کلی کشمکش روزانه و استرس بعد از چند روز یک ساعت راحت خوابیده البته بازم با دلهره خوابید ولی حداقل خستگی  جسمیش در اومد
12 فروردين 1392

اولین مهمونی بهار

امروز اولین روز عید بود ومنو بابایی لباس خوشکله ای تو رو پوشوندیم به تنت وبعد هو رفتیم خونه مامان جونی مامان جونی برات اسفند دود کرد وبعد هم یک کمی عسل گذاشت دهنت که همیشه شیرین کام باشی و بعد هم رفتیم خونه اون مامان جونی و ایشون هم همین کارو کرد وحسابی بهت خوش گذشت شب خونه مامان جونی موندیم و صبح اومدیم خونه خودمون اخه دو روز دیگه حموم ده روزگی تو بودوما باید با وسایل حمومت میرفتیم خونه مامان جونی
1 فروردين 1392

افتادن بند ناف

سلام عسل مامان نمیدونم تو دنیا چی از همه چی شیرین تر ولی تو برای من مثل اون شیرینی اما ماجرای بند ناف امروز 28 اسفند و دیشب ساعت سه نیم شب وقتی اومدم پوشاکت و عوض کنم افتاد ما خونه بابا جونی بودیمهمون موقع بابا رو از خواب بیدار کردم بابایی خدا رو شکر کرد حسابی خوشحال شدیم باباجونی هم برامون چایی درست کرد خوردیم من که تو پوست خودم نمیگنجیدم چون احساس میکردم خیلی با اون بند ناف اذیت میشی و وقتی افتاد انگار دنیا رو به من دادن چون تو دیگه اذیت نمیشدی اینم عکسش ...
28 اسفند 1391